جنگ که شروع شد حمید دیگر ماندن در پشت جبهه را صلاح نمیدانست. به آرزویش رسیده بود؛ به جهاد، آنهم در راه خدا. حمید که تلاش و شایستگی خود را در جنگهای کردستان نشان داده بود، یکی از نیروهای آماده برای هدایت افراد در جنگ بود. اما هم حضورش در جبهه لازم بود و هم در بازسازی، هم حضور در کردستان بایستی ادامه پیدا میکرد و هم شهرداری قرار بود سامان بگیرد. از جبهه که خیالش راحت شد به شهرداری برگشت و تا اواخر سال ۵۹ در آنجا ماند.
حمید سپاه را ترک کرد و به شهرداری پیوست. اوایل سال ۶۰ خدا احسان را به او عطا کرد. "بابا حمید" حال بایستی در تمام جبههها حضور داشته باشد. اگر چه مسئول بازرسی شهرداری است، اما این کار آشوب دل او را فرو نمیشاند. او دستشوئیها را تمیز میکند، آنچنان که برق میزند. بعضی از کارمندان با تمسخر برخورد میکنند. شاید بزودی بفهمند که... و شاید هم نه، بعضیها فقط کاغذبازی را میفهمند. پس اداره را رها کن. جنگ در انتظار توست.
شب قدر حمید، در این جهاد نهفته است. وی با بسیجیانی که گرد خودش جمع کرده بود به آبادان رفت. با لنج به آبادان رفتند. بایستی خط پدافندی را تشکیل میدادند. حمید خط پدافندی را در این سوی اروند از ذوالفقاریه تا پل بهمن شیر طراحی کرد. سلاحهای سنگین را که گاه از خمپاره ۸۱ تجاوز نمیکرد، سازمان داده بود. نوبت یه سنگرها رسید و سازماندهی آنها. نقطههای آسیب پذیر خط را شناسایی نمود و فرمان امام (ره) هم که صادر شد، حضورش را ملموستر کرد. بسیج عشایری مناطق آبادان را تشکیل داد. گردان به تیپ، تیپ به لشکر و لشکر به خدا متصل خواهد شد. اگر زخمی هم میشود، باز در جبهه است. جبهه ترک کردنی نیست.*
* رحیم قربانی
(منبع: گمشدگان مجنون، مجید ناصردوست - محسن بابازاده، چاپ اول، ص ۵۰ - ۴۹)
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 13:2 توسط
|
فرمان آیتالله خامنهای [مد ظله العالی] در نماز جمعه صادر شد. آیتالله خامنهای گفته بود که بچههای سپاه باید سنندج را آزاد کنند. سنندج غریب افتاده بود. اشرار، کومله، دمکراتها ریخته بودند داخل شهر و پادگان شهر را محاصره کرده بودند. کم مانده بود که سنندج سقوط کند. دشمن به خود اجازه داده بود که در تمام شهر نفوذ کند و کار به جایی رسیده بود که پادگان هم در محاصره بود. توطئه دشمن باید خنثی میشد و شد.
حمید ۱۵۰ نفر از بچههای سپاه را سوار هواپیمای C- 130 کرد و بسوی سنندج پرواز کرد. هواپیما که به زمین نشست، همه پیاده شدند و سنگر گرفتند. خود بچهها و حتی حمید هم میدانستند که کسی از آنها به جنگ چریکی آشنایی ندارد. قبلا هیچکدام در درگیری شهری حضور نداشتهاند. اکثر بچهها دچا اضطراب و تشویش خاطر شده بودند. هواپیما بعد از تخلیه نیروها سنندج را ترک نمود. حمید و نیروها در محاصره منافقین و گروهکها بودند. چارهای جز جنگ نبود. تمامی بچهها مرگ را جلوی چشم خود میدیدند. روحیهها کم کم ضعیف میشد. اما مگر حمید آنجا نبود؟!
- برادران! ما در اینجا حضور پیدا کردهایم تا ضد انقلاب و توطئههای آنان را در نطفه خفه کنیم. امام ما میخواهد این منطقه از لوث پلید آنها پاک شود. نهایت تلاش دشمن مرگ با خفت است. اما اگر ما شکست هم بخوریم، لااقل به شهادت رسیدهایم و این افتخار بزرگی است. ما باید تقوی پیشه کنیم و بدانید که صد در صد پیروری با ماست. از مهمات باید به بهترین وجه استفاده کنیم. از هدر دادن آنها پرهیز کنید. با اسراء هم نباید بد رفتاری کرد، این دستور پیامبر (ص) است...
حمید منطقه را توجیه کرد. در مدتی کوتاه دانستهها و تجربههای خود را به آنها آموخت. گویی همه آنها چند سال است که چریکند و مبارز! حمید دو دسته از نیروها را اتخاب کرد و آنها را برای پاکسازی به داخل شهر فرستاد. عملیات شروع شد، اکثر کارهای سخت را خود حمید انجام میدهد؛ با ندای الله اکبر، بسیجی وار. ۲۲ روز عملیات، ۲۲ روز جنگ، ۲۲ روز شهادت، ۲۲ روز ایثار و از جان گذشتگی، ۲۲ شب قدر و در بیست و سومین روز دشمن شکست خورد. چندین هزار از نفرات دشمن گریختند. به خیال تصرف شهر و شکست مردم آمده بودند اما گریختند...
(منبع: گمشدگان مجنون، مجید ناصردوست - محسن بابازاده، چاپ اول، ص ۴۰ - ۳۹)
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390 16:18 توسط
|
حمید این بار زیاد منتظر مهدی مانده بود. مرز ترکیه و ایران، محل قرار همیشگی آنان بود. مهدی دیر کرده بود. این چندمین قرار آنها در مرز بود. هدایت سلاحها و پنهان کردن آنها تا مرز ترکیه به عهده حمید بود و رد کردن آنها، به مهدی محول شده بود تا آنها را به تبریز برساند.
- پس چرا نیامد؟
در همان حال ایستاده بود که دو نفر او را دستگیر کردند و با زور او را سوار ماشین کردند. حمید بهت زده شده بود. هر لحظه امکان داشت لو برود. با خودش فکر کرد از دست آنها بگریزد، فریادی بکشد و آنها را کنار بزند و... اما ممکن نبود. فکر فرار را از ذهن راند. این همه اینجا افراد با لباسهای شخصی هستند و معلوم نیست که مأمورند یا نه. هر لحظه امکان داشت مهدی پیدایش شود. شکر خدا که سر قرار حاضر نشده بود! شاید او هم دستگیر میشد. حدس زد که از نیروهای پلیس ترکیه باشند. حمید این اواخر خیلی در مرز حضور داشت. بعید نبود اگر شک کرده بودند. پس جای نگرانی نیست! شرح حال پلیس ترکیه را بارها از این و آن شنیده بود. زندانهای ترکیه به گونهای است که اگر کسی راه پیدا کند، خارج شدنش بعید است. یادآوری وضع زندانها حمید را نگران کرد. تصمیم گرفت، جیبهایش را گشت، هر چه بود بیرون ریخت. لبخندی روی لبهای مأمور نشست؛ بخیر گذشت، حمید آزاد بود!
***
این بار هم مهدی دیر کرده بود. حمید منتظر بود. آخرین خبری که داشت، بازگشت امام به ایران بود. مبارزه شدت بیشتری گرفته بود... نکند مهدی را دستگیر کرده باشند. خبر دیگری به حمید رسید؛ انقلاب پیروز شده بود.
حمید به سرعت از مرز گذشت و وارد ایران شد. سالهای انتظار به پایان رسید؛ سالهای سیاه ظلم. حمید به پاسگاه ژاندارمری رفت. او در آنجا خدمت کرده بود. میخواست کسی را ببیند. شاید یکی از دوستان قدیمی. اما چون اخبار متناقض بود، احتیاط میکرد. مشغول صحبت با سربازها بود که شنید محل خدمت مهدی هم همینجا بوده. هر لحظه ممکن بود مهدی بیاید. شادی تمام وجود حمید را پر کرده بود. حمید به وظایفی که بعد از این داشتند فکر میکرد.
- باکری، باکری، ملاقاتی داری!
حمید فکر کرد که مهدی برگشته است. اما وقتی به دیدار ملاقات کننده رفت، خشکش زد. پدرش بود. او به خیال اینکه مهدی آنجاست، آمده بود و گفته بود که با باکری کار دارد. و اینک بجای مهدی، گمگشته او که مدتها بود خبری از او نداشت، جلوی او سبز میشد. پدر تعجب کرد. آخر حمید میبایست در خارج از کشور باشد، در ایران چه میکرد؟ در آغوش پدر تمامی حرفهای ناگفته سروده شد. پدر را بوسه باران کرد و حالا تمام این سالها چون خیالی روشن از جلوی چشمانش رژه میرفت. هنگام ان بوسه طولانی از گونه پدر به یکباره هر آنچه بر او گذشته بود دوباره در ذهنش تکرار شد.*
*بر اساس خاطرات رحیم قربانی و همسر مکرم شهید حمید باکری
(منبع: گمشدگان مجنون، مجید ناصردوست - محسن بابازاده، چاپ اول، ص ۲۹ - ۲۷)
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390 13:15 توسط
|
وقتی امام خمینی (ره) به پاریس هجرت کرد، حمید احساس کرد که باید در آنجا باشد. او میخواست پیامها را بدون واسطه دریافت کند. او در یادداشتهایش مینویسد: "مشکلات من برای خودم خیلی اساسی است و مهم. من در حال حاضر به هیچ وجه احساس آرامش روحی نمیکنم و فکر میکنم تغییر مکانها بر همین اساس باشد. احساس گناه شدید میکنم که عمر بیهوده میگذرد. وای که آنروز جواب خدا را چه خواهیم داد؟ به هر حال به فرانسه میروم تا ان شاء الله بتوانم از تجربیات مردان مؤمنتری استفاده کنم و برنامهای طولانی مدت برای خود طرح ریزی نمایم."
اوضاع فرانسه طوری نبود که حمید به آسانی بتواند در آنجا دوام بیاورد اما قرار هم نبود که حمید تسلیم اوضاع شود. برای اینکار، حمید قبل از رفتن، چند چیز را برای خود روشن کرده بود.
"من حساب خود را با خودم تسویه کرده بودم. برای بازبینی در خود و شناخت در اعمال خود اندیشیدم. هر چه میدانستم به روی کاغذ آوردم تا تجزیه و تحلیل نقاط قوت و ضعف را بدست آورم و بدانم در محیط خارج چه خطراتی برای من وجود دارد و بتوانم با شناخت، آنها را کنترل کنم."
حمید برای مبارزه گامهای اساسی برداشت. "ان ربک لبالمرصاد" را آویزه اتاق کرده بود. کمتر حرف میزد، به قرآن و نمازش افزود و ورزش میکرد. حمید مبارزه را از خود آغاز کرد. به پاریس رفت و به امام رسید. حمید مراد خود را یافته بود. گمشده حمید ولایت بود که آنرا یافت؛ در عمق دیار بیگانه. هجرتی از آلمان به فرانسه. سلام بر تو ای روح خدا! این روزها آغازگر حرفهای حمید، امام است و پایان بخش حرفهای او، امام. عطش سالهای تحصیل در ایران، ترکیه و آلمان، در فرانسه سیراب شد. مدرسه عشق دایر شده است. مأموریتی که این بار محول شد، چیز دیگری بود. حمید باید عازم میشد؛ عازم سوریه و لبنان. دوره آموزش نظامی را طی کرد. جنگهای شهری و چریکی و ساختن بمبهای دستی و سازماندهی را آموخت و بعد بوسیله دوستان، اسلحه وارد ایران کرد و مهدی در این میان یاوری بزرگ بود.
(منبع: گمشدگان مجنون، مجید ناصردوست - محسن بابازاده، چاپ اول، ص ۲۷ - ۲۵)
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 23:45 توسط
|
سفر خارج که قطعی شد، برنامهریزی شروع شد. حمید عازم ترکیه شد. در ترکیه به دیدن یکی از دوستان قدیمی رفت. دوستش با زن و فرزند و یک خانه کوچک، میزبان حمید در ترکیه بود. خانوادهای متعهد، آنهم در قلب فساد. اما ترکیه مقصد حمید نبود. پسردائی حمید در آلمان زندگی میکرد. مکاتبه با او میتوانست راهگشای ورود او به آلمان شود:
پسردائی گرامی و عزیزم؛
دو سه روز است که به ترکیه آمدهام و این نامه را از ترکیه برایت مینویسم. عرض کنم که به دلایلی من از ایران خارج شدم و در وهله اول وارد ترکیه شدم و دیدم که به هیچ وجه مناسب نمیباشد و با عقاید و خواستههایی که دارم، موافق نیست. در ابتدا هدف اصلی من، اقامت در محلی است که آزادی داشته باشم و در وهله دوم امکانات برای مطالعه و تحقیق وجود داشته باشد تا زیربنای فکریام را مستحکمتر نمایم و بتوانم زیربنای انسانیت را در خود پیریزی کنم. برای اینکار یک محیط آزاد میخواهم که میدانم در آنجا هست و بعد یک مقدار منبع نیز جهت تحقیق میخواهم که فکر میکنم وجود داشته باشد حتما. این اصل مسئله، و بعد مسئله دوم این است که اگر من آمدم آنجا، میتوانم ادامه تحصیل بدهم یا نه؟ سومین مسئله، موضوع مادی (پول) است.
پسردائی! تصمیم دارم با پولی که مهدی میفرستد، ادامه تحصیل دهم و نمیخواهم خانواده متحمل مخارج من شود. مهدی هم سرباز است و زیاد امکان برایش وجود ندارد، میخواهم برایم دقیقا بنویسی که مخارج ماهیانه در آنجا در چه حدودی میباشد و آیا میشود کار کرد یا نه؟
جوابهایی که "فرهاد" به نامهها میداد امیدبخش بود و او ادامه داد:
فرهاد جان! وضع تحصیل در دانشگاههای ترکیه خراب است و بخصوص دانشجویان ایرانی که در ترکیه هستند، به هیچ وجه باب طبع من نیستند. مهدی هم در حال حاضر نیروی آموزشی است در پادگان فرحآباد. من امیدوارم هر چه سریعتر ترا ببینم. در اینجا دانشجویان اکثرا بیبند و بار هستند و چند نفری هم چپی و گویا دو سه نفزی مذهبی در استامبول هست ولی تعدادشان کم است. ترکیه فقط بدرد آن میخورد که در عرض چهار سال لیسانس بگیری. راستی من با پاسپورت توریستی از ایران خارج شدهام؛ آیا میتوان با این پاسپورت وارد دانشگاه شد یا نه؟ از امکانات و اوضاع و احوال، از لحاظ فکری و مطالعاتی برایم بنویس.
و بالاخره وسائل فراهم شد و شهر "آخن" پذیرای حمید گردید...
(منبع: گمشدگان مجنون، مجید ناصردوست - محسن بابازاده، چاپ اول، ص 23 -22)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 11:29 توسط
|